
سوم راهنمايي بوديم.سر زنگ ادبيات بود كه با هم قرار گذاشنيم. گفتيم يازده سال ديگه يعني تاريخ 8/8/88 ساعت 8 صبح جلوي در مدرسه! يه كاغذ هم برداشتيم و با خودكار انگشتامونو جوهري كرديم و پاي وعدمون انگشت زديم. خانم ابوطالبي،معلم ادبياتمون گفت:"منم ميام" بعد صداشو آروم كرد و گفت :"تا اون موقع حتما خيلي از شماها ازدواج كرديد." هممون خنديديم.خجالت كشيديم و خنديديم... خيلي ذوق كرده بوديم كه اين قرار وقتي آدم بزرگ هستيم تحقق پيدا مي كنه. اين يعني يه قرار مهم!
وقتي از مدرسه طوبي اومديم بيرون، هركسي رفت سراغ يه مدرسه جديد، يه رشته جديد ، يه زندگي جديد... موبايل هم نبود كه شماره همديگه رو داشته باشيم.خونه هاي خيلي از بچه ها هم عوض شده بود و تو اون سالا كمتر كسي از حال هم خبر داشت.
آبان امسال كه رسيد، من فقط به قرارمون فكر مي كردم. اين قشنگي مصادف شدن 8/8/88 با تولد امام رضا(ع) و همه شادي مردم واسه من يه معني ديگه اي هم داشت. اما با نا اميدي بهش فكر مي كردم. مطمئن بودم همه اين قرار رو يادشون رفته و هيچ كس حوصله نمي كنه روز تعطيلي از خوابش بزنه و ساعت 8 صبح بياد پشت در بسته مدرسه وايسه! اصلاً با اين همه دل مشغولي جديد، اون همكلاسياي دوره راهنمايي ديگه واسه بچه ها چه اهميتي داشتند؟
اگه مریم اس ام اس نمي زد:" به نظرت كسي فردا رو يادش هست؟" ،نمي رفتم. وقتي ديدم اونم داره به قرار فكر مي كنه،گفتم اگه چند نفرم يادشون باشه بسه!
وارد خيابون مدرسه كه شديم، وحيد گفت:" اوناهاشن. اون سياهيان." گفتم:" نه بابا. اونجا يه نون وايي بود.حتماً الآنم صفه."
نزديك تر كه شديم، جيغ بچه ها بلند شد.نمي تونم بگم چه حسي داشتم وقتي اون همه از بچه ها رو سر كوچه مدرسه ديدم. همه انگار نه انگار كه 25/24 سالشونه. شده بودن عينهو همون 13/12 سالگي. تا يه ماشين جديد ميومد، جيغ مي زدن و سرك مي كشيدن تا آقاي داماد رو ببينن.يكي با بچه اش اومده بود.يكي باردار بود. يكي تازه ديشب "بله" رو گفته بود...
آرايش و تيپاي امروزي خيلي از بچه ها چهره واقعيشون رو پنهون نمي كرد؛ چون به نظر من وقتي آدم واقعاً و با تمام وجود خوشحاله يا دچار احساسات مي شه، دوباره به اصل خودش برمي گرده و همونطور كودكانه ذوق مي كنه.
بيشتر از 30 نفر از بچه ها اومده بودن. اما جالب تر از همه خانم ابوطالبي بود كه همونطور جدي و با شخصيت با يه بسته شكلات كنار ديوار وایساده بود. حرمتي كه خانم ابوطالبي با وجود يازده سال بي خبري از همه بچه ها براي اين قرار گذاشته بود، از همه چي برامون با ارزش تر بود. اگه روم مي شد بغلش مي كردم و مي بوسيدمش!
ديگه همسايه ها دادشون در اومده بود.فكر كن چند دقيقه يه بار با اومدن يكي صداي هيجان در كردن يه عالم آدم بلند شه.اونم كله صبح روز جمعه.
تصميم گرفتيم بريم" پارك نشاط" يا همون "بوستان بهشت مادران" يا همون "تپه هاي عباس آباد" خودمون. جعبه در شيريني بله برون ديشب بهاره رو برداشتيم و روش نوشتيم: " بچه هاي قرار 8/8/88 پارك نشاط ! " زديم به در مدرسه و راه افتاديم.4 نفر هم مقوا رو ديده بودن و اومده بودن پارك.
نفهميديم چه جوري ظهر شد. اونقدر كه با هم بودنمون به مرور خاطره ها و عكس گرفتن از بچه ها گذشت. حالا تو جمعمون هم پزشك داشتيم، هم مهندس، هم معلم، هم مترجم، هم خياط، هم نقاش، هم عكاس، هم روزنامه نگار، هم كار خانه دار، هم خانه دار، هم مادر ...
قرار بعديمون شد : 9/9/99 ساعت 9 جلوي در مدرسه !
پ.ن : وقتی مهدیه ،نجمه رو دید، تو اولین برخورد گفت: " ناظمی، دفترِت پیش من جا مونده ! "
ظهرا بعد از چايي وقت اختلاط كردن با آقاجونه. وقت شنيدن خاطره ها و داستان هاي قديمي. آقاجون به تعريف كردن خاطره هاي ناب و قصه هاي پر اتفاق معروفه.اما چند وقتي بود چيزي نمي گفت.
تو اين 5-6 ماه كه من دخترشون شدم و پيرزن ،پيرمرد هر روز به شوق انداختن سفره سه نفره من رو واسه نهار صدا مي كنن بالا،آقاجون يه طور ديگه اي شده.دوست داره چيزي از گذشته بپرسم تا برام تعريف كنه.نگاه مشتاق منو دوست داره و تازه فهميدم كه تو اين چند ساله براي اين زياد حرفي نمي زده كه فكر مي كرده با اومدن اين همه تازگي و اتفاقات جديد ديگه،خاطره هاش با اون فضاي قديمي و كاه گلي شنيدن نداره. آقاجونم سي سال معلم دبستان بوده و مهارت خوبي تو توصيف كردن داره. چند روز پيش گفت: "يه وقت كه من حواسم نيست صدامو ضبط كن.؛ مي ترسم گذشته ها فراموش بشن؛ يه وقت بشه همه يادشون بره يه آقاجوني هم بود ..." هنوز فرصت نكردم صداشو ضبط كنم.خيلي دوست داشتم مي تونستم تصويرشم ضبط كنم؛ همونطور كه به پشتي سفيدش تكيه داده و دستاي پيرش رو براي توضيح دادن قصه اش كمك مي گيره.
اين روزا اشك آقاجون رو زياد مي بينم.قاطي حرفاش،،قاطي بيت شعرهاي عميقي كه ما بين خاطره هاش مي خونه، قاطي دعاهاش وقتي ميگه: "هر وقت تو دلت احساس نزديكي با خدا كردي، از اون لحظه ساده نگذر، خدا اون لحظه رو دوست داره ..."
آقاجون با خاطره هاش زنده اس، با اندوخته هاش، با خداش ...
چند روز پيش شنيدم از طبقه بالا صداي تق و توق مياد. رفتم ديدم كنار پنجره نشسته و داره قند مي شكنه؛ روي يه پارچه قرمز گرد كه پر از گلدوزياي قشنگ بود. تا منو ديد قندا رو كنار زد و پارچه رو نشونم داد. با يه لحن نازي گفت:" اين دامن آذرك منه. من و مادر هنوز نگهش داشتيم." بعد روشو كرد به سمت پنجره. دامنو توي بغلش گرفت و ديگه چيزي نگفت. تازه فهميدم اون عمه من كه مي گن تو 9 سالگي از دنيا رفته، هنوز داره توي اين خونه زندگي مي كنه و حس كردم چقدر از رمز و راز زندگي آقاجون و مادرجون بي خبرم.
خداروشكر حالا كه همسايه آقاجون شدم،مي تونم بيشتر از وجودش استفاده كنم. وحيد اون اولا مي گفت: چرا تا حالا از آقاجون چيزي ننوشتي؟ منم جواب دادم: آقاجون رو نمي شه نوشت، بايد حسش كرد.
خيلي ساكتي
بي تنش و بي توقع
جوهر خودكارهايت مدت هاست تكان نخورده
انگار كه آن دنياي پر رمز و راز هيچ وقت مال تو نبوده است.
شب ها چيزي كم دارد وقتي تو اينگونه اي
ساعت مشخصي شب به خير مي گويي و مي خوابي
با تنهايي هايت عشقبازي نمي كني
منتظر مي ماني تا زمان آن سر برسد
و با خود فكر مي كني
ديگر مثل گذشته
هرگز قصه هايي تو را درگير نمي كند
تا به تحرك در آيي، چيزي بنويسي
و غمگيني ممتدي روح تو را بزرگ كند.
در مسير تازه اي نيفتاده اي
تا تحرك را جور ديگري براي خودت معني كني
و اين خود را از خودت نا اميد كرده اي
به من بگو
چشم اندازي كه از آينده براي خودت ترسيم كردي اي
اينطوري به دست مي آيد؟
وبلاگمو براي اين آپديت نمي كنم كه در حال حاضر حرفي براي گفتن ندارم.
يعني حرفي كه دوست داشته باشم اينجا بزنم، ندارم.
گاهي پيش مياد كه آدم براي مدت طولاني سكوت كنه اما همون آدمه.
تا اين دوران سكوت سر برسه، نمي دونم كي مي شه.
پ.ن ۱: کاش بعضی از مردم لا اقل پیش خودشون تکلیف خودشون رو می دونستن.من به این روزا می گم: "روزهای بی ثباتی عقیده !"
پ.ن۲: زندگي مستقل رو بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردم دوست دارم.
صبح وقتي داشتم لباسامو جمع مي كردم، بابا اومد كنار در و بهم گفت : داري مي ريا
گفت تا ديشب باور نكرده بودم. واقعا ديگه داري از پيش ما مي ري ...
بعد يه عالمه دور خونه راه رفت و هي برمي گشت با يه عالمه حس به من نگاه مي كرد و انگار كه بغض داشته باشه ...
از صبح دلم يه طوريه
يه دل گرفتگي كنار اين همه خوشحالي
هميشه دوستامو مسخره مي كردم كه چرا شب عروسيشون گريه مي كنن...
فردا عروسيمه
مثل همه شبايي كه فرداش يه اتفاق خاص در پيشه، خوابم نمي بره
به چيزاي زيادي فكر مي كنم
امشب رو با همه سر درگميش دوست دارم...
چيزی بايد ماه رمضون امسالم رو بغض آلود می كرد.
چيزی بايد به ماه رمضون امسالم اميد می داد؛
چيزی كه ماه رمضون امسالم رو بغض آلود كرد !
نمی دونم
دلبسته بعضی زخم ها بودن ، خوبه يا بد!
و مثل شاعرها زندگی كردن
خوبه يا بد!
و ماه رمضون امسال
نمی دونم خوبه يا بد!
دلم هوايی روزهای بی هواست
و این نمی دونم خوبه یا بد!
هر چه مي نويسم نمي شود.
هزار چيز نوشته ام و نشده است.
نشده است كه بگذارمش اينجا
انقدر نگو دوره نوشتن هات ديگر تمام شد!
نگو عوض شدي و
مي ترسيدي از اين روز !
نگو تو را به دغدغه هاي نگرانت مي ستودم.
دلت براي خانم كاوياني انقدر تنگ نشود.
فرقي نكرده ام
آن قبل تر هم
همان وقتي كه در اين آدرس اينترنتي خلاصه مي شدم و
يك قاب سياه چادر
موهايم همين قدر بلند بود و
تا بخواهي دامن هاي كوتاه و رژ لب هاي رنگي داشتم.
من همينجايم
با كلماتي كه هيچ وقت انقدر تازه نبوده اند.
و غم هاي عزيز
غم هاي قديمي عزيز ...
نترس از اينكه
از مهرباني توست كه من ديگر غمگين نمي نويسم.
مرا به اين چهارگوش آبي نشناس
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است !
سه روز است كه عضلات انتهايی كمرم گرفته است.نه می توانم خم شوم. نه پارسا را بغل كنم و نه حتي جوراب هايم را تنهايی بپوشم. تمام نمازم را هم ايستاده می خوانم.بابا مي گويد: "اسپاسم ماهيچه" است.
به هر حال در اين مدت از 24 ساعت روز 23 ساعتش را روی تختم دراز كشيده ام و جز كتاب خواندن و چيز نوشتن كار ديگري از دستم بر نمي آيد.دكتر نمی روم.چون دكتر ها فقط بلدند يك جوری درد آدم را به اعصاب خراب ربط بدهند.اما من فكر نمی كنم عصبی باشم. پس داروهايی كه دكتر تجويز می كند هم حتماً به دردم نمی خورد.
بعد از همان پرسه زدن طولانی شيرين اطراف حرم اين درد به سراغم آمد و من هنوز معتقدم بعضی درد ها به بعضی از بی دردی ها می ارزد.
كتابی كه توی اين سه روز خواندم "هزار خورشيد تابان" خالد حسينی بود.دوستش داشتم. پر از حس زنانه بود و مثل بادبادك باز آدم را بد جوري توی قصه فرو می برد.عادت دارم موقع كتاب خواندن زير جمله هايی كه با آن ها احساس نزديكی مي كنم خط بكشم.
بعضی از آن ها را اينجا می نويسم.
-... او می داند که این سؤال ها زمانی ته خواهد کشید. به تدریج این پریشان گویی ها از وجود او دست بر خواهد داشت. و زمانی خواهد رسید که این (حکایت) دیگر یک زخم باز و التیام نیافته نیست. به کلی تبدیل به چیز دیگری شده است. به زخمی دیرجوش و از شدت درد افتاده. مثل یک افسانه باید محترم شمرده شود و در هاله ای از ابهام باقی بماند.
- او (مرد) خوبی برای او نبوده . درست! ولی حالا قصور او در مقایسه با بدجنسی های رشید، در نظر مریم، چقدر عادی، چقدر بخشودنی بود!
هزار خورشید تابان
- ... بابا آهی کشید "می دانم که دختر نجیبی است، شاید بی انصافی است، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض یک روز می افتد، سیر زندگی را به کلی عوض می کند."بادبادک باز
- همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند.
- سنّ آدم ربطی به سال های عمرش نداره. بلکه بسته به احساسشه.
- آنچه آدم را به تحرک وا می دارد، عشق های کامروا نیستند. بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند.
- حسادت بیشتر از عقل می فهمد و زودتر به حقیقت می رسد.
- ناممکن است سرانجام آنگونه نشویم که سایرین گمان می کنند هستیم (!)
خاطره دلبرکان غمگین من
"گابریل گارسیا مارکز"