تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 




خواب بد دیدم. از آن خواب ها که از بس امکان ناپذیرند، وقتی بیدار می شوی، دیوانه ات می کنند. از آن خواب ها که خیلی خیلی واقعی هستند. تو را به شک می اندازند که شاید خواب هم یک دنیای حقیقی است! اگر نه آن همه دیالوگ، آن همه سکوت، آن همه نگاه ...

خواب بد دیدم و می دانم تمام امروز را سر درگم خواهم بود. مدام در آن همه سکوتم ، در آن دیالوگ، در آن نگاه ...

   

+  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 13:16   مرضیه  | 


برای دوستی نوشتم حیران شده ام این روز ها. دلم سرگردانی می خواهد.نوشتن می¬خواهد. نه یک نوشتن معمولی. از آن نوشتن ها که با سطر سطرش گریه کنم. گریه نگذارد سطر بعدی را بنویسم اما ذهنم پر باشد از سخن...

نوشتم بهار که می آید من عاشق می شوم. اصلاً اولین رایحه بهار را که حس می کنم می روم توی هزار خاطره خوش. نه آن عاشقی های پر غصه! می روم توی همه لحظه های ناب زندگی ام و خنده های راستی راستی...
بهار من را می برد توی دلهره های شیرین، تکراردیالوگ های مهم در قدم زدن های تنهایی، انتظار هایی با پایان خوش و کتاب فروشی ها و شعر و قصه خواندن ها...
نوشتم مانده ام حالا با واژه هایی که نمی نویسم شان چه کار کنم؟ و حرف هایی که نمی گویم و بهار هایی که می گذرند و من حق آن ها را به جا نمی آورم؟ مانده ام با این حیرانی چه کار کنم؟ چه کار کنم که کسی فکر نکند حتماً یک جای زندگی باید بلنگد که من عادی نباشم؟  چه کار کنم که قانون های زندگی روی من اثر نمی کنند؟ و من توی خیلی چهارچوب ها تعریف نمی شوم؟
از اتفاق هایی که سر جای خودشان نمی افتند نوشتم و هزار هزار واژه ای که اگر بیایند و ننویسم ، خودم را از دست می دهم.
نوشتم و نمی دانستم باید برای چه کسی نوشته ام را بفرستم؟ مخاطبی که یک شخصیت خاص باشد و بشود همه چیز رابه او گفت، بی آنکه پریشان شود و نگران حال و روزم شود.
نوشته های من همیشه مخاطب داشته اند. نمی دانم چطوری است اما انگار وقتی برای یک شخصیت خاص حرف می زنم کلماتم روح بیشتری پیدا می کنند و هدفمند تر کنار هم می آیند.
 این روز ها بعضی از نوشته های من بی مخاطب می مانند و گم می شوند.

+  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 13:35   مرضیه  | 

 

دوباره سفره عید از نبودن تو پر است
قبول نیست، مگر انتظار "سین" دارد؟

 

+  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 17:32   مرضیه  | 


فکر می کند روز های آخرش است و با هر تغییر حالی نگران می شود. مثل امروز که دستش را برای راه رفتن به دیوار می گیرد و باز جمله ای که دو سال است هر روز به هر شکلی تکرار می کند را می گوید.
"شاید همین امروز توی راه مسجد بیفتم..."
هنوز خیلی از داستان هایش جا مانده است.من را غتیمتی می داند تا تکه های جا مانده از تاریخ متفاوت زندگی اش را برایم بگوید. انگار مسئولیتی به دوش من است و آن شنیدن و به خاطر سپردن آن داستان هاست. این را از تکرار کردن روز و ماه بعضی از اتفاق های توی خاطره هایش می فهمم. گاهی ازم می خواهد تاریخی که گفته را تکرار کنم . مثل تاریخ تولدش که امروز گفت 26 شوال 1343 بوده و دایه اش تعریف می کرده " یک تابستانی بود که ما روی پشت بام خوابیده بودیم و مادرت دردش گرفت و این درد سه روز ادامه داشت و تو یک صبح جمعه ای به دنیا  آمدی و من به جای مادرت که شیر نداشت به تو شیر دادم..."
فکر می کند این خاطره با داستان گرفتن شناسنامه و انتخاب فامیلی اش که بارها برایمان تعریف کرده و یادش نیست، قرابت دارد و وقت تعریف کردنش است. من هم مثل هر بار خودم را مشتاق نشان می دهم و سعی می کنم برای جا نیفتادن ثانیه ای از آن داستان، که به لحاظ احترام گذاشتن به نسب مان، داستان با ارزشی است، پلک هم نزنم.
 می گوید:" می دانی که همه اجداد تو آهنگر بوده اند؟" می گویم :"بله" می گوید :"دایی من توی تهران قزاق بود. خدا بیامرز او فامیلی کاویانی را به پدرم پیشنهاد کرد. گفته بود شما که نسل اندر نسل آهنگر هستید، باید "درفش کاویانی" کاوه آهنگر را زنده نگه دارید. پدرم هم رفته ثبت احوال و قبل از اینکه بخواهد صبر کند تا برایش توضیح بدهند که اصلاً فامیلی چیست، خودش نام فامیلی اش را گفته. "(  این را خیلی سربلند تعریف می کند)
بعد با صدای لرزانش بلند و با صلابت شعر " درفش ظفرمند کاویان..." را می خواند و افتخار می کند که سال ها توی مدرسه ای که درس می داده، بچه ها هر صبح سر صف این شعر را می خوانده اند و به کلاس هایشان می رفتند.
دست هایم را توی دستانش گرفته و با چشم های درشت میشی رنگش به چشم هایم زل زده . می گوید:" نمی دانم چرا امروز حالم خوش نیست خوبه تتم*.
دستان سفیدش را می بوسم و یک لحظه آرزو می کنم کاش رنگ چشمان فرزند من به او برود.

*خوبه تتم به زبان اشتهاردی یعنی "دختر خوبم"
پ.ن:  آقاجون پدر بزرگ پدری من است که با مادرجون همسایه طبقه بالایی ما هستند.


 

+  شنبه 27 شهریور1389ساعت 13:35   مرضیه  | 

 
قرار امروزم را کنسل می­کنم. یادم می­آید امشب شب قدر است. باید بروم بازار، بنشینم همان جای همیشگی، منتظر شوم تا حاج آقا مجتبی از بخشندگی خدا بگوید و دیوانه ام کند. بنشینم کنج همان شبستان، چهره ام را بپوشانم از خجالت. خجالت همه سال های گذشته که پاک شده از آنجا رفتم. منتظر آن سکوت های کوتاهش شوم که آدم را با خودش تنها می­گذارد، آسمان نزدیک تر می شود، صدای حضور ملائک با صدای های های گریه می­آمیزد و انگار عرش تکان می­خورد... باز دعا کنم که خدا همان روز سوم مرا از دنیا ببرد. نبینم آن روزی را که دردمند تر از سال پیش به محضرش می­روم. کهنه تر، ویران تر ...
باید این رمضان را هم اعتراف کنم. به رویم بیاورم که مال خودم بودم، در قفس خودم بودم و همیشه یادداشت های رمضان خوب تمام نمی­شوند...
این درگیری ذهنی، این شرمندگی که زیر سنگینی آن له می­شوم، این "من" ای که درست نمی­شود، دارد بیمارم می­کند...

                                                                                                                                                       

+  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 14:11   مرضیه 

اصفهان جای ما نبود. قرار است فردا برگردیم.
حتی دلم نمی خواهد با این شهر خداحافظی کنم. نه که از ترک کردنش غمگین باشم. برج زیبایی که از اینجا در ذهنم ساخته بودم فرو ریخت.
به امید روزهای خوب تر در تهران.
 
+  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 18:21   مرضیه  | 

 
دیشب خوابت را می دیدم. بچه شده بودیم. توی کلاس "ضحی" علوم داشتیم. من دیر رسیدم سر کلاس .مثل کلاس های دانشگاه. تو داشتی کنفرانس می دادی.مثل همیشه اولین نفر، داوطلب شده بودی. پای تخته ایستاده بودی و دست هایت را تکان می دادی. با روپوش سرمه ای و موهای قهوه ای. من باز موهایم را پسرانه کوتاه کرده بودم.آمدی نشستی توی نیمکت دو نفره مان و یکی زدی پشت گردن خالی ام.باز پزِ موهای بلندت را می دادی...

یادم است توی خواب هم دلم برایت سوخته بود.برای شادی ات،برای سر زندگی ات و درس خوان بودنت. نمی دانستم برای چی ناراحت تو هستم و انگار بیشتر از همیشه دوستت داشتم.
دیشب که زنگ زدی و ازم خواهش کردی که هر روز برایت یک اس ام اس امیدوار کننده بفرستم، یک طوری خجالت کشیدم. نمی دانم، انگار آن حالت تضرع تو برایم قابل تحمل نبود و آن درخواست کوچک ات که با شرمندگی گفتی... دلم می خواهد برایت کاری کنم و نمی توانم. دوست دارم بیایم دست هایت را بگیرم و مثل آن روزها که روی میز کنار نماز خانه  با هم می نشستیم و "بی تو مهتاب" را از حفظ میخواندیم، کنارت باشم.اما نمی شود. تو در یک خانه کوچک حبس شده ای و دکتر ها اسم آشفتگی این روزهایت را گذاشته اند:"افسردگی" و من اینجا توی یک شهر دیگر، نه که فکر کنی فراموشت کرده ام... یک بار توی سختی این روزها گفتی : کاش دوباره بچه می شدیم و همانجا می ماندیم. و من دیشب بچگی مان را دیدم. همانقدر شیرین بود که آرزویش را بکنی...
زندگی عجب چرخ هایی می خورد عزیزم...
  
+  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 12:27   مرضیه  | 

 
از پایین بوی سیگار می­ آید و صدای مردهایی که جای خنده و گریه­ شان عوض شده است. تو برای نهار چلو­کباب می­ خری و دست پر می­ آیی خانه که خوشحالم کنی. لقمه­ ها را جویده و نجویده می­ بلعی تا بروی پایین توی بحث مردها شریک شوی. می­ گویم: نروی باز بمانی، زود بیا. می گویی چشم.

سه ساعت تنهایی می­ نشینم تا بحث مرد ها تمام شود. چایی تازه دمم کهنه می­ شود و بدم می­ آید وقتی تو را لای دود سیگار تصور می­ کنم. یادم می آید مرد ها توی عصبانیت قول و قرار یادشان می­ رود و مبارزه با خودم را کنار می­ گذارم؛ می­ پذیرم که وقتی آمدی بالا نگاهم را ازت نگیرم. خیلی با غرورم حرف می­ زنم که صدایت نکنم. اما دلم نمی­ آید چایی را با گزی که تازه خریده ای تنهایی بخورم. از راه پله ها صدایت می­ زنم و می­دوی بالا.
بقیه بحث پایین را برایم تعریف می­ کنی و وقی می­ بینم یک جاهاییش را جا می­ اندازی، بهت می­ گویم که خودم توی راه پله ها نشسته بودم و شنیدم. می­ خندی و دستانت را برایم باز می­ کنی...

اینکه می­ خواهی این روزها، توی این شهر غریب؛ مدام با من مهربانی کنی را می­ فهمم. اما باز بعضی وقت ها بدجنس می­ شوم.  لیوان های چایی را که می­ شورم، بلند بلند می­ گویم: اگر توی جلسه فلان چیز را نگویی می­ روم تهران. صدایت را نمی­ شنوم. بر می­ گردم می بینم عینکت را بالا زده ای و چشمانت سرخ شده اند. از خودم خجالت می­ کشم و از صبر تو ...و تو فکر می­ کنی که باید از صبر من خجالت بکشی. می­ پرسم چرا چشمانت....؟ می گویی: ناراحت تو هستم...

شنیده ام می­ گویند آدم توی شرایط سخت بیشتر بیشرفت می­ کند و همه ترسم از این است که تحمل این شرایط سخت برای هیچ باشد. فکرهای تازه ای این روزها در ذهنم است. اینکه دیگر بزرگ شده ایم و گرفتن تصمیم های بزرگ به عهده خودمان است. خودمان هم مسئول اشتباه هایمان هستیم؛ مسئول درست تصمیم نگرفتنمان.

نسبت به اصفهان حس خاصی پیدا کرده ام. وقت هایی که چند روز تهرانم، دلم برای بوی خانه اصفانمان تنگ می­ شود و وقت هایی که می­ خواهم به اصفهان برگردم، بغض، گلویم را می­ گیرد و با خانه تهران بلند خداحافظی می­ کنم. اما این آمدن آخر با همیشه فرق داشت. بابا نفهمید با دل من چه کار می­ کند وقتی دم در محکم بغلم کرد و در گوشم گفت: "می­ روی دل ما رو هم با خودت ببر.."
نتوانسم حرفی بزنم، فقط تا که نشستم توی ماشین، به اشک هایم اجازه دادم یواشکی بیایند. حس دخترهای لوس بهم دست داد و نخواستم که همسرم صورتم را ببیند.

اما این روزها بد نیستند.خوب است که قاتی خاطره هایم چنین روزهایی هم تجربه می شوند. مخصوصاً این یکی دو روزه که مطمئنم هیچوقت از خاطره هیچ کداممان پاک نمی شوند.

 

+  شنبه 1 خرداد1389ساعت 21:50   مرضیه  | 


خوابم نمی برد
و دارم دقیقه ها را می شمارم تا اذان صبح
برسی و بوی خستگی بدهی
خواب زده بشوم از حضورت
و انگار هر بار که می آیی یک وصلت تازه است...
من روز ها را اینطوری معنی می کنم
رفتنت خوب است، آمدنت خوب است
و فکر می کنم اگر این رفتن ها و برگشتن ها نبود،
کی از نبودنت می مردم و کی برای برگشتنت پرپر می زدم؟
اگر این روزها غیر عادیست،بگذار باشد
برای من زندگی روی زیبا ترین مدار می چرخد
و مرد کامل من
همین است که تویی...

+  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 0:58   مرضیه  | 

 

وقتی صدای سوت می آید یعنی حمید یک عکس خوب گرفته است. رفته یک جای خانه بک مشکی درست کرده، یکی از بچه ها را اجیر  کرده برای مدل و وسط این همه تجهیزات عکاسی که تازه دیشب خریده، مدام ذوق می کند که حالا دیگر یک عکاس واقعی شده است.

وقتی بعد از ظهر ها تلفن هر کداممان زنگ می خورد، یعنی بچه ها باز هوس کرده اند دور هم جمع شوند و نفهمند ساعت چطوری یک نصفه شب می شود و خواب به چشم هیچ کس نیامده.

وقتی صدای اذان می آید، یعنی دلت هوایی آن مسجدهای نقلی را می کند که وسطش حوض دارد و دور تا دور حوضش را فرش کرده اند و آسمانش پیداست و نور مهتاب افتاده روی صورت آدمهایی که دارند نماز می خوانند و همین که اراده کنی و البته خدا توفیق دهد می توانی تو هم نمازت را کنار همان حوض بخوانی و حس کنی که نمازت قبول است.

دنیا کوچک است و دختر و پسر ساده و دوست داشتنی که توی همه ی سالهای دانشکده همه جا کنار هم بودند، حالا شده اند زن و شوهر جوانی که همسایه طبقه پایینی ما هستند. و عکاسی ، همان که همیشه آرزوی درگیر شدن با آن را داشتم، حالا چند پله پایین تر توی خانه ی هنوز نچیده شده حمید و سوده بساط پهن کرده است.

اصفهان برای من مثل یک شهرک می ماند؛ بعد از ظهر های همه مردها خالی است و جمعه های دفتر روزنامه شان تعطیل است. هر شب وقتی برای قدم زدن کنار زاینده رود وجود دارد و انگار مجبور نیستی! این جمله همینطوری روی زبانم آمد اما اینجا انگار مجبور به هیچ کاری نیستی.

دلم برای خانه کوچک زیبای تهرانمان تنگ می شود . با آن وسواسی که توی انتخاب کاشی ها و جنس دیوارها و رنگ کفپوش هایش و هماهنگ کردن آنها با وسایل خانه ام به خرج دادم.
دلم برای قدم زدن توی خیابان های کثیف تهران تنگ می شود و دوستانم که همیشه بودند و تلفن هایی که از ترس ننوشتن مطلب جواب نمی دادم و آقا جون و مادر جون که موقع خداحافظی در چشم هایشان اشک حلقه زده بود.

امیدوارم. و خوشحالم که فردا روزی، برای بچه ام تعریف می کنم که هجرت چه طعمی دارد.

سلام اصفهان.

 

+  شنبه 1 اسفند1388ساعت 18:28   مرضیه  | 


بهش مي خورد دانشجو باشد. يا از آن پسرها که در كنار درس يا شغل ديگري، توي آژانس هم كار مي كنند. چهره موقر وعميقي داشت. تا كه سوار ماشينش شدم، پرسيد:" فخرآباد همان است كه رو به روي خيابان هدايت مي شود ديگر. نه؟" جواب دادم:" بله". گوشي موبايلش را گرفته بود توي دستش و زل زده بود به صفحه مانيتورش. مدتي يكبار هم انگار مي آمد شماره اي بگيرد و باز پشيمان مي شد.
ترافيك زياد بود. بهش گفتم:" اگر بخواهيد، از فلان مسير هم مي توانيد برويد.حتماَ لازم نيست از داخل فخرآباد برويد." گفت:"نه.همه مسيرهاي ديگر شلوغ هستند.مسيرش همان خيايان فخرآباد است؛ رو به روي هدايت." انگار مي خواست فقط از همان خيابان رد شود.
پيچيد داخل خيابان هدايت .بالاخره شماره اي را از توي گوشي موبايلش انتخاب كرد. صداي دخترانه اي از آن طرف خط گفت: "سلام".  پسر راننده با صداي آرامي بهش گفت:" سلام. نمي دونم چرا زنگ زدم .فقط مي خواستم بگم: مي دوني الآن كجام؟ توي خيابون هدايت."
هر دو سكوت كردند. پسر گفت: "مسافر دارم براي فخرآباد. نوبتم نبود. تا شنيدم مسير، فخرآباده،خودم رو انداختم جلو." دختر هنوز هم سكوت كرده بود. پسر گفت: " باشه، نبايد زنگ مي زدم.فقط مي خواستم...هيچي خداحافظ."

من نقطه چين ها را توي ذهن خودم پر كردم؛ "فقط مي خواستم تو هم با من بيايي.  دوباره ، توي خيابان هدايت..."

+  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 23:33   مرضیه  | 

مادرجون مي‌خواد دو روز بره مشهد.آقاجون نگرانه. از وقتي فهميده اين دو روز مادرجون پيشش نيست همه اش بهانه مياره.اصلاً انگار بدن درد گرفته.خودش اينجوري مي‌گه. ديروز مي‌گفت چشمم مي‌سوزه. امروزم مي‌گه مفصلام درد مي‌كنه.مي‌گه حتماً به خاطر خوردن پروتئينه. نبايد گوشت قرمز مي‌خوردم.بهم نمي‌سازه... اما موضوع چيز ديگه اس. آقاجون خيلي به مادرجون وابسته اس.با اينكه من هزار بار گفتم پيشش هستم و يك لحظه هم تنهاش نمي ذارم،اما باز استرس داره.مي گه مي ترسم با اين ضعفي كه دارم، مادرجون كه رفت، من بيفتم! حالا فكر كنين با اين اوصاف مادرجون چه‌جوري مي‌خواد بره ؟...
امروز، وقت چايي بعد از نهار،آقاجون شروع كرد به خاطره گفتن. خاطره‌هايي كه نقش مادرجون توش پر‌رنگ بود.انگار چهره پر استرس مادرجون رو ديده بود و تازه فهميده بود استرس خودش، رو اون هم اثر گذاشته و اينجوري مشهد به دل مادرجون نمي‌چسبه. تا من گفتم قطار كي حركت مي كنه؟ آقاجون شروع كرد.گفت اون موقع ها به قطار مي‌گفتن "تِرِن". به ايستگاه قطار هم مي‌گفتن "آسان سيا".گفت تو اشتهارد همه آرزو داشتن آسان‌سيا رو ببينن...
بعد همينجوري قطار رو ربط داد به "ماشين دودي" و از اون سفراي يه روزه اي گفت كه دست مادرجون رو مي‌گرفته و دو تايي سوار ماشين دودي مي شدن و مي‌رفتن "شاه‌عبدالعظيم".مي‌گفت : مادرجون از اون "زنده دلا" بود. سماورش رو ور مي داشت و مي‌گفت: هوس شابدالعظيم كردم.اونجا هم حتماً بايد بهش كباب شابدالعظيم مي‌دادم تا گردشمون كامل شه.بعد شروع كرد از ايمان مادرجون گفت و اينكه هميشه هوس هاي خوبش دست آقاجون رو هم گرفته و به يه ثوابي رسونده. بعد از چايي هاي خوشمزه مادر‌جون گفت و از هوش و استعداد فوق العادش و اينكه همون موقع ها كه مادر جون خيلي جوون بوده، توي اشتهارد بهش پيشنهاد كردن بره  معلم مدرسه بشه و آقاجون اجازه نداده...  يه جوري داشت اينا رو به من مي‌گفت كه انگار مي خواد بگه: من قدر مادرجون رو مي‌دونم. تو چشماي من نگاه مي‌كرد.انگار روش نمي‌شد به مادر جون نگاه كنه و اينا رو بگه! همش داشتم فكر مي‌كردم كاش به جاي من، مادرجون رو مخاطب قرار مي‌داد.كاش مي‌دونست چقدر واسه يه زن اين احساس ستايش شدن ارزش داره.
و كاش حالا كه ياد نگرفته چنين مردي باشه،مادرجون زبونِ احساسِ مردشو مي‌فهميد.مي‌فهميد كه الانم داره يه جور به همسرش ابراز احساسات مي‌كنه.
از وقتي بيشتر با مادرجون دمخور شدم و بعد از ازدواجم، اونم ديگه فقط به چشم يه نوه بهم نگاه نمي‌كنه،يه وقتا يه حرفايي شبيه درد دل بهم مي‌زنه.رابطه ما جوونا رو كه با همسرامون مي‌بينه،نگاهش پر از حسرت مي‌شه و مي‌گه: ما كه يه عمر از اين حرفا از شوهرمون نشنيديم.فقط اطاعت كرديم و گفتيم چشم.اما اينا همه "جهاد" زنه.خدا راضي باشه ...

[يه وقفه نيم ساعته بين نوشتنم افتاد.] بابا اومد دنبال مادرجون تا ببرتش.واقعا صحنه عاشقانه اي بود وقتي آقاجون داشت به مادرجون آيةالكرسي مي‌خوند تا سلامت بره و برگرده. بعدشم چادرش رو واسش تا دم در آورد و به جاي خداحافظي گفت: "شوكت مواظب باش سرما نخوري..."
اما اين احساس" معشوق نبودن"  با مادرجون مي مونه.مثل همه اين 50/60 سال زندگي مشترك كه مونده.ديگه نمي‌شه حسي كه يه عمر كسي باهاش خو كرده رو عوض كرد و نمي شه به كسي كه فكر مي كنه زندگيش هيچ نقصي نداره،آموزش ابراز عشق داد.
خدا كنه اين جمله ی آخر آقاجون، سفر مادرجون رو واسش شيرين تر كنه...

+  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 16:22   مرضیه  | 

داشتيم با آقاجون تقويم رو ورق مي زديم.رسيد به 17 دي. آقاجون ساكت شد.رو به مادر جون گفت: "17 دي رو يادت مياد شوكت؟" 17 دي 1315.مادرجونم اون موقع خيلي كوچيك بوده و هنوز زن آقاجون نبوده.اما گفت كه يادشه. گفت كه اون روز، روز مرگ مادرش بوده. و بعد برام تعريف كرد قصه اي رو كه تا حالا از زبونش نشنيده بوديم.

" سال بي حجابي بود.رضا شاه دستور داده بود همه مردا دست زناشون رو بگيرن و بي حجاب بيارنشون توي خيابون. مادر من نا خوش بود. كليه هاش عيب پيدا كرده بود. همه پاهاش باد كرده بود و خونه نشين شده بود.دكتر گفته بود يكي از كليه هاش هنوز كار مي كنه .شايد اگر ببريدش تهران زنده بمونه. اما تهران  دور بود.توي "اشتهارد" ماشين هم نبود.بايد مادر رو سوار الاغ مي كرديم.چهار نفر زير بازو‌ها و پا‌هاش رو مي گرفتن و توي اون سرما و يخبندون كه سنگ هم مي تركيد، آروم آروم توي جاده مي بردن. اينجوري مادر به تهرون نرسيده از سرما مي مرد. بايد مي موند توي خونه و ذره ذره مي مرد...
مادر خوشحال بود كه ناخوشه. ديگه مجبور نبود با اون وضع بره توي خيابون. روزا زير كرسي مي نشست و ما مي ديديم كه ضعيف و ضعيف تر مي شه. من يازده ساله بودم و خواهرم هشت سالش بود. بقيه برادر ها بزرگ تر بودن و انگار كه آب شدن مادر براشون مثل ما كابوس از دست دادن تكيه گاه نبود. مادر تازه فارغ شده بود. ما نمي دونستيم بچه اي توي شكمش داره. يك شب بهمون گفتن بريد خونه خاله بخوابيد.ما رفتيم و صبح  كه برگشتيم، مادر رو با يك نوزاد دخترِ مرده به دنيا آمده ديديم.گفتن حالا كه مادرتون فارغ شده بهتر مي شه،خوب مي شه.اما مادر بد و بدتر مي شد...
ما غصه مي خورديم.زير كرسي  رو به روي مادر مي نشستيم  و مادر رو نگاه مي كرديم. يك روز كه مادر داشت كاسۀ دواش رو سر مي كشيد، نگاه به من و مريم كرد.گفت: "ببيَك هاي من(به زبون اشتهاردي يعني بچه هاي كوچك من)، من مي ميرم. شما هنوز خيلي كوچيك هستيد.اگر نه خيالم از قاسم و رضا و حسين راحته. بعد از من باباتون زن مي گيره. بايد هم بگيره.اگر اون زن با شما خوب بود،احترامش كنيد. از اتاق كه بيرون رفت، بدوييد و كفش هاش رو جلوي پاش جفت كنيد..."
آقاجون گريه اش گرفت.گفت كه فرداي اون روز مادرش مي ميره.گفت كه مرگ مادرش خيلي داغونش كرده.
حالا از اون خانواده فقط مريم مونده و آقاجون.مريم هنوز اشتهارد زندگي مي كنه و آقاجون تهران.وقتي با هم تلفني حرف مي زنن انگار كه توي يه دنياي ديگه ان. فقط خدا مي دونه چه سختي هايي رو تو زندگي گذروندن اين خواهر و برادر ...

ـ آقاجون برام يه كتاب ناخونده است كه ولع دارم به خوندنش.زندگي پر فراز و نشيبي داشته.كاش بتونم همه خاطره هاش رو بنويسم.

+  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 14:49   مرضیه  | 

سوم راهنمايي بوديم.سر زنگ ادبيات بود كه با هم قرار گذاشنيم. گفتيم يازده سال ديگه يعني تاريخ 8/8/88 ساعت 8 صبح جلوي در مدرسه! يه كاغذ هم برداشتيم و با خودكار انگشتامونو جوهري كرديم و پاي وعدمون انگشت زديم. خانم ابوطالبي،معلم ادبياتمون گفت:"منم ميام" بعد صداشو آروم كرد و گفت :"تا اون موقع حتما خيلي از شماها ازدواج كرديد." هممون خنديديم.خجالت كشيديم و خنديديم... خيلي ذوق كرده بوديم كه اين قرار وقتي آدم بزرگ هستيم تحقق پيدا مي كنه. اين يعني يه قرار مهم!

وقتي از مدرسه طوبي اومديم بيرون، هركسي رفت سراغ يه مدرسه جديد، يه رشته جديد ، يه زندگي جديد... موبايل هم نبود كه شماره همديگه رو داشته باشيم.خونه هاي خيلي از بچه ها هم عوض شده بود و تو اون سالا كمتر كسي از حال هم خبر داشت.

آبان امسال كه رسيد، من فقط به قرارمون فكر مي كردم. اين قشنگي مصادف شدن 8/8/88 با تولد امام رضا(ع) و همه شادي مردم واسه من يه معني ديگه اي هم داشت. اما با نا اميدي بهش فكر مي كردم. مطمئن بودم همه اين قرار رو يادشون رفته و هيچ كس حوصله نمي كنه روز تعطيلي از خوابش بزنه و ساعت 8 صبح بياد پشت در بسته مدرسه وايسه! اصلاً با اين همه دل مشغولي جديد، اون همكلاسياي دوره راهنمايي ديگه واسه بچه ها چه اهميتي داشتند؟

اگه مریم اس ام اس نمي زد:" به نظرت كسي فردا رو يادش هست؟" ،نمي رفتم. وقتي ديدم اونم داره به قرار فكر مي كنه،گفتم اگه چند نفرم يادشون باشه بسه!

وارد خيابون مدرسه كه شديم، وحيد گفت:" اوناهاشن. اون سياهيان." گفتم:" نه بابا. اونجا يه نون وايي بود.حتماً الآنم صفه."
نزديك تر كه شديم، جيغ بچه ها بلند شد.نمي تونم بگم چه حسي داشتم وقتي اون همه از بچه ها رو سر كوچه مدرسه ديدم. همه انگار نه انگار كه 25/24 سالشونه. شده بودن عينهو همون 13/12 سالگي. تا يه ماشين جديد ميومد، جيغ مي زدن و سرك مي كشيدن تا آقاي داماد رو ببينن.يكي با بچه اش اومده بود.يكي باردار بود. يكي تازه ديشب "بله" رو گفته بود...
آرايش و تيپاي امروزي خيلي از بچه ها چهره واقعيشون رو پنهون نمي كرد؛ چون به نظر من وقتي آدم واقعاً و با تمام وجود خوشحاله يا دچار احساسات مي شه، دوباره به اصل خودش برمي گرده و همونطور كودكانه ذوق مي كنه.

بيشتر از 30 نفر از بچه ها اومده بودن. اما جالب تر از همه خانم ابوطالبي بود كه همونطور جدي و با شخصيت با يه بسته شكلات كنار ديوار وایساده بود. حرمتي كه خانم ابوطالبي با وجود يازده سال بي خبري از همه بچه ها براي اين قرار گذاشته بود، از همه چي برامون با ارزش تر بود. اگه روم مي شد بغلش مي كردم و مي بوسيدمش!

ديگه همسايه ها دادشون در اومده بود.فكر كن چند دقيقه يه بار با اومدن يكي صداي هيجان در كردن يه عالم آدم بلند شه.اونم كله صبح روز جمعه.
تصميم گرفتيم بريم" پارك نشاط" يا همون "بوستان بهشت مادران" يا همون "تپه هاي عباس آباد" خودمون. جعبه در شيريني بله برون ديشب بهاره رو برداشتيم و روش نوشتيم: " بچه هاي قرار 8/8/88 پارك نشاط ! " زديم به در مدرسه و راه افتاديم.4 نفر هم مقوا رو ديده بودن و اومده بودن پارك.
 نفهميديم چه جوري ظهر شد. اونقدر كه با هم بودنمون به مرور خاطره ها و عكس گرفتن از بچه ها گذشت. حالا تو جمعمون هم پزشك داشتيم، هم مهندس، هم معلم، هم مترجم، هم خياط، هم نقاش، هم عكاس، هم روزنامه نگار، هم كار خانه دار، هم خانه دار، هم مادر ...

قرار بعديمون شد : 9/9/99 ساعت 9 جلوي در مدرسه !

 پ.ن : وقتی مهدیه ،نجمه رو دید، تو اولین برخورد گفت: " ناظمی، دفترِت پیش من جا مونده ! "
 

 

+  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 17:52   مرضیه  | 

ظهرا بعد از چايي وقت اختلاط كردن با آقاجونه. وقت شنيدن خاطره  ها و داستان هاي قديمي. آقاجون به تعريف كردن خاطره هاي ناب و قصه هاي پر اتفاق معروفه.اما چند وقتي بود چيزي نمي گفت.
تو اين 5-6 ماه كه من دخترشون شدم و پيرزن ،پيرمرد هر روز به شوق انداختن سفره سه نفره من رو واسه نهار صدا مي كنن بالا،آقاجون يه طور ديگه اي شده.دوست داره چيزي از گذشته بپرسم تا برام تعريف كنه.نگاه مشتاق منو دوست داره و تازه فهميدم كه تو اين چند ساله براي اين زياد حرفي نمي زده كه فكر مي كرده با اومدن اين همه تازگي و اتفاقات جديد ديگه،خاطره هاش با اون فضاي قديمي و كاه گلي شنيدن نداره. آقاجونم سي سال معلم دبستان بوده و مهارت خوبي تو توصيف كردن داره. چند روز پيش گفت: "يه وقت كه من حواسم نيست صدامو ضبط كن.؛ مي ترسم گذشته ها فراموش بشن؛ يه وقت بشه همه يادشون بره يه آقاجوني هم بود ..." هنوز فرصت نكردم صداشو ضبط كنم.خيلي  دوست داشتم مي تونستم تصويرشم ضبط كنم؛ همونطور كه به پشتي سفيدش تكيه داده و دستاي پيرش رو براي توضيح دادن قصه اش كمك مي گيره.
اين روزا اشك آقاجون رو زياد مي بينم.قاطي حرفاش،،قاطي بيت شعرهاي عميقي كه ما بين خاطره هاش مي خونه، قاطي دعاهاش وقتي ميگه: "هر وقت تو دلت احساس نزديكي با خدا كردي، از اون لحظه ساده نگذر، خدا اون لحظه رو دوست داره ..."
آقاجون با خاطره هاش زنده اس، با اندوخته هاش، با خداش ...
چند روز پيش شنيدم از طبقه بالا صداي تق و توق مياد. رفتم ديدم كنار پنجره نشسته و داره قند مي شكنه؛ روي يه پارچه قرمز گرد كه پر از گلدوزياي قشنگ بود. تا منو ديد قندا رو كنار زد و پارچه رو نشونم داد. با يه لحن نازي گفت:" اين دامن آذرك منه. من و مادر هنوز نگهش داشتيم." بعد روشو كرد به سمت پنجره. دامنو توي بغلش گرفت و ديگه چيزي نگفت. تازه فهميدم اون عمه من كه مي گن تو 9 سالگي از دنيا رفته، هنوز داره توي اين خونه زندگي مي كنه و حس كردم چقدر از رمز و راز زندگي آقاجون و مادرجون بي خبرم.
خداروشكر حالا كه همسايه آقاجون شدم،مي تونم بيشتر از وجودش استفاده كنم. وحيد اون اولا مي گفت: چرا تا حالا از آقاجون چيزي ننوشتي؟ منم جواب دادم: آقاجون رو نمي شه نوشت، بايد حسش كرد.

+  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:38   مرضیه  | 

خيلي ساكتي
بي تنش و بي توقع
جوهر خودكارهايت مدت هاست تكان نخورده
انگار كه آن دنياي پر رمز و راز هيچ وقت مال تو نبوده است.
شب ها چيزي كم دارد وقتي تو اينگونه اي
ساعت مشخصي شب به خير مي گويي و مي خوابي
با تنهايي هايت عشقبازي نمي كني
منتظر مي ماني تا زمان آن سر برسد
و با خود فكر مي كني
ديگر مثل گذشته
هرگز قصه هايي تو را درگير نمي كند
تا به تحرك در آيي، چيزي بنويسي
و غمگيني ممتدي روح تو را بزرگ كند.
 در مسير تازه اي نيفتاده اي
تا تحرك را جور ديگري براي خودت معني كني
و اين خود را از خودت نا اميد كرده اي
به من بگو
چشم اندازي كه از آينده براي خودت ترسيم كرده اي
اينطوري به دست مي آيد؟

 

+  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 18:13   مرضیه  | 

وبلاگمو براي اين آپديت نمي كنم كه در حال حاضر حرفي براي گفتن ندارم.
يعني حرفي كه دوست داشته باشم اينجا بزنم، ندارم.
گاهي پيش مياد كه آدم براي مدت طولاني سكوت كنه اما همون آدمه.
تا اين دوران سكوت سر برسه، نمي دونم كي مي شه.

 

پ.ن ۱: کاش بعضی از مردم لا اقل پیش خودشون تکلیف خودشون رو می دونستن.من به این روزا می گم: "روزهای بی ثباتی عقیده !"

پ.ن۲: زندگي مستقل رو بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردم دوست دارم.

+  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 13:9   مرضیه  |