تبليغاتX
پچ پچ هزار ساله

 

 

 

 



 

                    «قُل كَفي بالله شهيداً بيني و بينكُم انّهُ كان بِعبادهِ خَبيراً بَصيراً»

        «بگو: همين كافي است كه خداوند، ميان من و شما گواه باشد، چرا كه او نسبت
                                        به بندگانش آگاه و بينا است»
                                                                                                                                                     
 
                                                                                                                            آيه 96 سوره اسراء


+  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 21:3   مرضیه  | 


بايد شروع كنم جمله هاي عاشقانه بنويسم
فكر كنم ديگر وقتش رسيده باشد
و اين طلسم
بايد شكسته شده باشد
طلسم دغدغه را مي گويم؛
طلسم سال هاي سرگرداني را
و طلسم "تو"يي كه از شمايل نداشته ات
و از اين همه حيراني مواج ات
خسته شده بودي
فكر كنم وقت آن شده باشد
كه بي هراس
عاشقانه اي بنويسم
بي هراس نبودن "تو"
و وحشت هرگز نيامدن "تو" !
فكر مي كنم بتي كه نداشتم تا تمام "تو" هاي شعرم را در آن بريزم،
پيدايش شده باشد
مي توانم با شعر هايم غرق بوسه اش كنم
و بدانم كه مي شنود،
مي بيند،
و لبخندش را ببينم
وقتي كه چشم هايم به او مي گويند
دوستش دارم .


+  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 23:0   مرضیه  | 


سه روز است كه عضلات انتهايی كمرم گرفته است.نه می توانم خم شوم. نه پارسا را بغل كنم و نه حتي جوراب هايم را تنهايی بپوشم. تمام نمازم را هم ايستاده می خوانم.بابا مي گويد: "اسپاسم ماهيچه" است.
به هر حال در اين مدت از 24 ساعت روز 23 ساعتش را روی تختم دراز كشيده ام و جز كتاب خواندن و چيز نوشتن كار ديگري از دستم بر نمي آيد.دكتر نمی روم.چون دكتر ها فقط بلدند يك جوری درد آدم را به اعصاب خراب ربط بدهند.اما من فكر نمی كنم عصبی باشم. پس داروهايی كه دكتر تجويز می كند هم حتماً به دردم نمی خورد.
بعد از همان پرسه زدن طولانی شيرين اطراف حرم اين درد به سراغم آمد و من هنوز معتقدم بعضی درد ها به بعضی از بی دردی ها می ارزد.
كتابی كه توی اين سه روز خواندم "هزار خورشيد تابان" خالد حسينی بود.دوستش داشتم. پر از حس زنانه بود و مثل بادبادك باز آدم را بد جوري توی قصه فرو می برد.عادت دارم موقع كتاب خواندن زير جمله هايی كه با آن ها احساس نزديكی مي كنم خط بكشم.
بعضی از آن ها را اينجا می نويسم.
 
 -... او می داند که این سؤال ها زمانی ته خواهد کشید. به تدریج این پریشان گویی ها از وجود او دست بر خواهد داشت. و زمانی خواهد رسید که این (حکایت) دیگر یک زخم باز و التیام نیافته نیست. به کلی تبدیل به چیز دیگری شده است. به زخمی دیرجوش و از شدت درد افتاده. مثل یک افسانه باید محترم شمرده شود و در هاله ای از ابهام باقی بماند.

- او (مرد) خوبی برای او نبوده . درست! ولی حالا قصور او در مقایسه با بدجنسی های رشید، در نظر مریم، چقدر عادی، چقدر بخشودنی بود!

     هزار خورشید تابان

- ... بابا آهی کشید "می دانم که دختر نجیبی است، شاید بی انصافی است، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض یک روز می افتد، سیر زندگی را به کلی عوض می کند."

                                                                                                                                                                 بادبادک باز

- همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند.

- سنّ آدم ربطی به سال های عمرش نداره. بلکه بسته به احساسشه.

- آنچه آدم را به تحرک وا می دارد، عشق های کامروا نیستند. بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند.

- حسادت بیشتر از عقل می فهمد و زودتر به حقیقت می رسد.

- ناممکن است سرانجام آنگونه نشویم که سایرین گمان می کنند هستیم (!)

                                                                                                                                                  خاطره دلبرکان غمگین من
                                                                                                                                        
           "گابریل گارسیا مارکز"

+  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:44   مرضیه  | 


اون
چيز زيادی به من نگفت
من هم
همون چيزی رو كه اون به من نگفت ، ازش نپرسيدم
ولی هر دو گريه كرديم
هر دو گريه كرديم...
 

+  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 17:28   مرضیه  | 


تا حالا خودت رو به خواب زدی؟
براي اينكه بتونی حرفای ديگرانی رو كه فكر می كنن خوابي بشنوی و لابد احساس زرنگی كنی از اينكه چيزي مي دونی كه ديگران فكر مي كنن نمي دوني. يا نه، برعكس.
حالت برعكسش رو تجربه كردی؟
يعني از اينكه ديگران فكر كنن خوابی احساس انزجار كنی ولی باز هم بودن در اين حالت رو به بيداری ترجيح بدی. براي اينكه راه ديگه ای جز اين نداری.
اگر خودت رو به خواب نزنی مجبوری چيزهايی رو ببينی و بشنوی كه تاب دووم آوردن مقابل اون ها رو نداری .اين بيداری دست تو نيست؛ خوابت نمي بره. به بيداريت هم اگر اقرار كنی نمي تونی ساكت بشينی و هيچی نگي. اما صدات تو تاريكی سنگينی گم مي شه و جز خستگی چيزی برات نداره . دوست داري برای حفظ حرمت ها هم كه شده بگی در خواب عميقی هستی. اما خواب نيستی. هيچ وقت خواب نبودی ...

                                                        * * * * *

من خيلی وقت است كه خودم را به خواب زده ام. تحمل بيداری را هم ندارم.
تنها می توانم چشم هايم را ببندم . اما گوش هايم از كيلومتر ها دور تر هم صدای اين پچ پچ احمقانه را می شنود . و شامه ام بوی تند اين لجنزار عميق را حس می كند .
می داني كه خودم را به خواب زده ام.
می دانم.
و صدای فريادم را در سكوتم می شنوی.
دارم تحليل می روم. خسته ام.
بايد از اين خواب به خواب ديگری بروم.
خوابی كه بعد از آن بيداری روشنی باشد.
چشم باز كنم  نه تو باشی ، نه صدايت
و نه دلهره كابوسی كه شيرينی تمام لحظه هايم را به كامم تلخ كرده است.
صداي خوبی می گويد: " می شود"
می روم كه بخوابم
شب بخير
   
+  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 20:10   مرضیه  | 


امروز فيلم " You've got mail " رو نگاه  كردم.يه صحنه اي داره كه توش چند تا آدم توي يه آسانسور گير مي كنن و وقتي ديگه خيلي نا اميد مي شن، شروع مي كنن آرزوهاي واقعي شون رو براي هم مي گن.
بعد از اون صحنه و وقتي كه اونا سالم از آسانسور بيرون ميان،"جو" (tom hanks)، بازيگر نقش اول مرد فيلم  كه همراه اون آدما توي آسانسور بود، تو يكي از ايميل هاش به مخاطب ناشناس محبوبش مي نويسه:

 

There was a man sitting in the elevator with me who knew exactly what he wanted "          

      ".and i found myself wishing i were as lucky as he            

  " يه مردي كنار من توي آسانسور نشسته بود كه دقيقاً مي دونست چي مي خواست. و من همون لحظه آرزو كردم كه اي كاش به خوشبختي اون بودم" (!)

+  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 18:59   مرضیه  | 


اگر به زلف سياه تو دست ما نرسد
                     گناه حال پريشان و دست كوته ماست

+  جمعه 28 دی1386ساعت 22:10   مرضیه  | 


خبر دادند پسر عمه فلانی مرده است
با گاز
اين كه به من ربطی ندارد
فقط نمی دانم چرا
صحبت از مردن با گاز كه می شود
دلم می خواهد
تمام اين روز های سرد زمستان را لعنت كنم.
مي دانم
قول داده بودم
دبگر نگذارم چيزی
خاطره آن دی ماه غريب را برايم تداعی كند.
اما چه كنم
زمستان كه مي آيد
بخاری ها روشن می شوند و ...

* ... و "سید علی صالحی" خبر ندارد که من نام کتابش را برعکس کرده ام!
 

+  شنبه 15 دی1386ساعت 18:41   مرضیه  | 

من

نشسته بودم رو به رویش
و مدام این جمله را تکرار می کردم که :
اگر اینطوری رفتار کنم، پس فرق من با بقیه چیه؟
اگر آنطوری رفتار کنم ...
وقت رفتن
فهمیدم
هیچ فرقی با بقیه ندارم.

+  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 21:58   مرضیه  | 


فردا چشم هام  رو  ليزيك می كنم.كاش به جای چشم هام مغزم رو ليزيك می كردم.
لايه ی پيچيده ی جديد روی مغزم، با يك اشعه ليزر از بين می رفت و بوی سوختگی اش هم بلند می شد و دل من خنك می شد.
كاش فردا می خواستم بروم زير تيغ جراحی يك عمل سخت.مثل عمل قلب، كه اميد زنده بودنم خيلی كم بود و من امشب مجبور مي شدم بنده خاص خدا شوم و از همه گناهانم تؤبه كنم. آن وقت زنده از زير عمل بيرون می آمدم و به خاطر لطفی كه خدا به من كرده،  سر عهدم با خدا باقی می ماندم.
كاش فردا قرار بود يك كار هيجان انگيزتر انجام بدهم.مثلاً می خواستم بروم زير تيغ عمل جراحی ،فقط به خاطر اينكه يك عضوم را به يك نفر هديه كنم.آن وقت اگر آدم خوبی هم نمی شدم، تا هميشه ی زندگی ام  دلم خوش بود كه يك كار خوب بزرگ در زندگی  انجام داده ام . آن وقت تا آخر زندگی ام چه درد های لذت بخشی می كشيدم و چه مغرور می ناليدم.
دارم هذيان می گويم.خيلی وقت است كه نوشته هايم همين هذيان ها هستند و برای همين هم اينجا چيزی نمی نوشتم.
شايد تصميم بگيرم آسمان آبی اينجا را كمی خاكستری كنم و به جای اين دو آدمك خنگ خوشحال، تصوير دو آدم بزرگ را اين كنار بگذارم و به جای اين جمله خوب روشن، چند خطی سكوت بنويسم.
خوابم می آيد. دارم هذيان می گويم.
کاش فردا برای چشم هام اتفاقی نیفتد. من هنوز چشم های کسی که می خواهم دوستش داشته باشم را ندیده ام...

+  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 22:24   مرضیه  | 


آن شب دلتنگ را يادت هست؟
آن شب ، كه خيلی هم حرمت داشت؟
با تو از معصوميت سبز آن روزها گفتم
يادت هست؟
كه جا مانده در چشم هات!
كاش ...
آخ !
كنار بعضی جمله ها حتی  "كاش" هم نمی شود گذاشت .
 
+  جمعه 4 آبان1386ساعت 15:20   مرضیه  | 

 

چقدر اینجا خوبه. چقدر تنهام. تنهای تنها...
چقدر وقتی باید اینجا می بودم، نبودم و چقدر حالا که هیچکس نیست، اینجام.
نشسته ام توی یکی از این حجره های پل خواجو و مثل بچه ها پاهایم را آویزان کردم به سمت آب، سمت زاینده رود.
چرخیدن توی اصفهانی که همیشه برایم یادآور خاطره ی دوری ست خیلی غریب و دلنشین است.
خاطره ی خوب، خاطره ی گوش کردن صدای زاینده رود از پشت گوشی تلفن.
خاطره ی تصور کردن غروب های سی و سه پل زیر قدم های کسی که حالا نمی دانم چقدر تاب سنگینی آن قدم های بی تاب را داشت.
خاطره ی آن جمله ی همیشگی که مغرورانه می گفتم:"تو تعریف نکن، خودم می خوام ببینم..."
خاطره ی اصفهان که درست نمی دانم چند وقت می شود که برایم حکم جایگاه پرواز را دارد. حکم یک جای آشنا که تا حالا ندیده بودم اما تعلق عجیبی به آن داشتم و حالا که اینجام این احساس تعلق چندین برابر شده و دلم نمی خواهد که به تهران برگردم.
راست می گفت، اینجا بهترین جا برای هجرت بود، بهترین جا برای آماده شدن، بهترین جا برای مردن...

چقدر حالم خوبه...چقدر گریه دارم. چقدر تو نیستی و چه اتفاقی امروز، روز تولد توست.
اول فکر می کردم احمقانه است بیایم و تنهایی توی شهری که جز نامی از آن نمی دانم غلت بزنم و همه جاهایی که دوست داشتم از نزدیک ببینم را تنهایی درک کنم. اما این کار را کردم.
سید حسین گفت اول برو پل خواجو. گفت که تنهایی اش یک چیز دیگر است.گفت که نشستن روی پله های پل خواجو و چای خوردن و سیگار کشیدن خیلی می چسبد. اما من چای نمی خورم، سیگار هم بلد نیستم بکشم، فقط دارم می نویسم. احمقانه بودن کارم شاید فقط برای این باشد که هر کسی رد می شود یک جور عجیبی به من نگاه می کند، انگار که الانه می خواهم خودم را از روی این پل پرت کنم پایین، انگار که عاشقم...
اما من عاشق نیستم. هیچ کسی هم در این حوالی نیست. برای همین هم هست که الان روی پل خواجو ام. برای همین هم هست که حالا لذت این تنهایی را خوب لمس می کنم.
دارد شب می شود. ۱۰ دقیقه ی دیگر باید هتل باشم. داشت یادم می رفت که برای یک سفر کاری به اصفهان آمده ام. کاش این لحظه هیچ وقت تمام نمی شد.
من حالا آرام ترین آدم روی زمین ام.

                                                                                            غروب جمعه ی ۲۷ مهر ۸۶
                                                                                                                          پل خواجو  

+  شنبه 28 مهر1386ساعت 0:49   مرضیه  | 


هر فكری كه الآن در سر دارم
مفت سگ هم نمی ارزد، چون
كاملاً قاتی كرده ام.

                                        ریچارد براتیگان

+  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:44   مرضیه  | 


ــ  پس اون نوری كه می گن تا دو ماه زائر امام حسين(ع) رو روشن نگه می داره كجاست ؟
ــ  يعنی ممكنه من همون يكی از هزار نفری باشم كه بعد از عمل ليزيك چشم، برای هميشه كور می شه؟!
ــ  هنوز باورم نشده كه تمام اون 30 دقيقه ای كه داشتم باهاش حرف می زدم و چيزی نمی گفت، بيهوش بود !
ــ  .......   ( نقطه چین را فردا پر خواهم کرد ! )


                                                              * * * *

روزهای عجيب و غريبی است.هي اتفاقات تازه می افتد. هان!  ماه رمضان است !
انگار همين چند شب پيش بود كه درباره ی رمضان می نوشتم. اينكه ماه رمضان ها هميشه برای من با خاطره ای همراه بوده است. البته شايد تفاوت حس و حال روزهای رمضان است كه آن خاطره ها را برايم خاص و ماندگار مي كند؛ معصوميتي كه در آن روزها پنهان است، پاكی يكدستی كه هر اشتباهی را پر رنگ تر جلوه مي دهد و هر محبتی را صادق تر .
يك سال از نوشتن آن چند خط گذشته و من مانده ام كه چطور اينقدر زود گذشت. عجب سالی بود امسال..عينهو نوار قلب!
مدام از يك بلندی می افتاديم پائين و باز با چه مكافاتي خودمان را می كشيديم بالا ... اما هر بار خسته تر، زخمی تر...  انگار به ما نيامده كه روی يك خط صاف قدم برداريم و حواسمان را هم خوب جمع كنيم كه يك موقع پايمان سُر نخورد و نيفتيم پائين. هی بايد خودمان را با اين جمله توجيه كنيم كه " آدميم ديگر" سُر خوردن هم مال آدم هاست. نه برای كس ديگر .
اينطوری وقت سُر خوردن كه می شود، راحت تر به خودمان اجازه مي دهيم كه بيفتيم پائين!  می بينی؟ همه بد بختی های ما از سر همين توجيه است. ما موجودات ضعيفی هستيم. اين را لا اقل از همان دست و پا زدن برای رسيدن به يك پله بالاتر می شود فهميد. به اين آسانی ها نيست كه... حالا هی خودت را رها كن و سر بخور و پله پله سقوط كن پائين.
آخ ... اينها را كه می گويم قلبم درد می گيرد از حسرت. قديم ها اينطور نبود كه. افتادن مال آدم های بد بود!  ما بند باز های ماهری بوديم ...

امشب اولين شب ماه رمضان است. ذهنم پر است از تصاويری كه عجيب در كنار هم كنتراست ايجاد كرده اند. "كنتراست" را در كلاس گرافيك و صفحه آرايی ياد گرفتم. يعنی وقتی تصاويری با رنگ های متضاد در يك صفحه كنار هم قرار بگيرند. مثل سياه و سفيد. كه البته می گويند وجود كنتراست در هر جايی لازم است و اگر نباشد زيبايی هنر به چشم نمی آيد.
اما من كنتراست نمی خواهم. يكرنگي را ترجيح می دهم.

سنت شكنی كردم و آغاز اين رمضان قرآن را از وسط باز كردم. نه خودم را مجبور می كنم كه روزی يك جزء را تمام كنم و نه می توانم بي خيال نوستالژی حضور قرآن در اين شب ها شوم.

آيه 156 سوره اعراف آمد:
 موسی از خدا خواست :" برای ما در اين دنيا و دنيای آخرت نيكی مقرر كن..."  و خدا در برابر اين تقاضای او گفت:            " مجازاتم را به هر كس بخواهم می رسانم و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است. آن را برای آن ها كه تقوا پيشه كنند و آن ها كه به آيات ما ايمان می آورند مقرر خواهم كرد ."

پ.ن: خدا هميشه می دونه كِی، چه جوری، چه چيزی رو به آدم ياد آوری كنه !

+  جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:48   مرضیه  | 


يه خدمتكار لازم دارم. يه خدمتكار كه جوهر خودنويسمو پر كنه ، گوشيمو بده درست كنن ، لباسامو برام اتو كنه ، ميز تحريرمو گردگيری كنه ، ظرفای شامو به اسم من(!) بشوره، دكمه ی مانتومو بدوزه، آرشیو نشريه هامو مرتب كنه. تو كولرم آب بريزه. برام به آژانس زنگ بزنه.  CD ای كه فاطمه برام خريده رو گوش كنه، بقيه كتابمو بخونه، يه زنگ بزنه سمانه حالشو بپرسه، وبلاگمو  Update  كنه، واسه دوستام كامنت بزاره. لينك عیسی محمدی رو اضافه كنه . به جام بره دندون پزشكی. ورزش كنه. Flash memory ام رو خالی كنه، يه كتونی خشگل برام بخره ...
يه خدمتكار می خوام كه گاهی گزارشای منو بنويسه. با نگاه من بنويسه. عين خودم بنويسه. خودم باشه. خودمو می خوام ... خود آزاد ترمو می خوام .
 
+  شنبه 17 شهریور1386ساعت 21:39   مرضیه  | 


ــ خوب است. قلبم مطمئن است. دلم اميدوار است. چشم دوخته به رحمت خدا و پلك هم نمی زند. هميشه می دانستم كه همين كافی است .
_ خدايم مهربان است.  اين را داشت يادم می رفت و خودش زود ياد آوری كرد. نرم در آغوشش غلط می زنم و التماسش می كنم ديگر هيچ وقت رهايم نكند. يا من او را !
_ كمی شكننده شده ام . لحظه هايم بغض آلود است. دلم برای روزهای غفلتم می سوزد و آرزو داشتم كه كاش جزء عمرم حساب نمی شدند.
_ يعنی ممكن است در گذر آن روزهای بد ، كه فكر می كردم شايد خوب باشند، حكمتی بوده باشد ؟
_من... ايمانم ضعيف تر از آن است كه تو دوباره با صبر بيازمايی ام. من را كنار آدم های خوبت نگذار. باز بد می شوم ها !
_ چيزی به نيمه شعبان نمانده است.نيمه شعبان ها برای من مثل سال تحويل می ماند. سالم را از آن روز شروع می كنم. خدايا امسال، سال قشنگی باشد ...

_ ممنون !  ممنون كه حواست هست. ممنون كه دوستم داری. ممنون كه به رويم نياوردی... ممنون كه لبخند می زنی. ممنون كه به موقع می آيی. ممنون كه خدای منی ...

پ.ن:  کلنا سفینة النجاة و لکن سفینة الحسین اسرع .
                                                                           امام صادق علیه السلام

+  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:57   مرضیه  | 


يك جايی هست
يك جای خيلی دور
دورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود .

حدود، حدود عطر علف ،
حروف، حرف قشنگ سكوت ،
و خواب، خواب عجيب نور  ...

ــ من می روم
و نمی دانم اين بار خدا چه نقشه ای برايم كشيده است.
 

+  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19:46   مرضیه  |